از هر دری، سخنی

این روزها آنقدر آشفته ام که نمیدانم اگر لحظه ای چشمانم را ببندم، چه خواهد آمد و چه خواهد رفت !

نمیدام قصور را به گردن که بیاندازم، که نمیتوانم به رخت خواب روم، مگر آن زمان که از فرط خستگی، بیهوش شوم !

شاید از ترس همان تفکرات است که تا پیش از افراط در خستگی و خواب، جرات به رخت رفتن را ندارم، شاید چون میدانم لشکرِ چه افکاری، انتظار ذهن نحیف و رنجور مرا می کشد !

هرچند، این نخوابیدن ها، تنها چون ژلوفن، تسکین موقتی است بر درد دندان، و آن لشکر افکار، آخر راهی برای نفوذ پیدا خواهد کرد، حتی به مکر تروا، اما اینبار نه با اسب، با یاد آنکه دوست داشتم می بود، اما نیست. با یاد آنکه دست در دستش بودن را به قیمت تمام دنیا میخواستم، اما دست در دست دیگری دیدم و میبینم و خواهد دیدش ! حتی زمانی که نمیبینمش، هر قدم، هر جسم و هر زمان و هر مکانی، مرا یاد او می اندازد، یاد او و یاد خاطراتی که تعریف می کرد ! تا پیش از آن نمی دانستم حافظ چرا گفت " در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد " اما حال با تمام جسم و جانم میفهمم چرا " حالتی رفت که محراب به فریاد آمد ".

آری، حالی رفت، که محراب به فریاد آمد..... .



وصال پارسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.