برباد رفته

گاهی به ناچار، ناخواسته، بدرون منجلابی کشیده می شویم که همگان ما را مقصر می دانند، بی آنکه از پس پرده بویی برده باشند.

نگاه می کنند به قد و بالای خمیده و چهره ی زرد و دردمندمان، آهی می کشند و لعن و نفرینی می فرستند به هیکل و ریختمان که ای وای، چرا اینان زنده اند؟ چرا نمی کشند این موجودات وقیح المنظر را!؟ چرا همیشان را در بیابان محصور نمی کنند تا در هم بلولند و یکی یکی، یا حتی چندتا چندتا جان داده و بدرک واصل شوند !

آری، چنین می پندارند..... .

نمی دانند در پشت این خمودگی، دنیایی درد نهفته است.

نمی دانند در پس این زردی چهره، غم های بیشماری لانه کرده است.

نمی دانند من هم می توانستم همانند دخترک سرخ و سفیدشان، به عروسک های رنگ و وارنگم بنازم و قهقه ای شاد برآورم!

نمی دانند من هم می توانستم همانند پسرک شیک پوششان، قد رعنایم را علم کنم، تا اطرافیان به وجودم افتخار کنند!

نمی دانند. هیچ نمی دانند! 

آخر آنها که رنگ درد و دعوا را ندیده اند.

آنها که داد و فحش و دشنام پدر مادر را ندیده اند!

آنها که طعم بی پناهی را در ابتدای کودکی نچشیده اند! 

آنها که خدایانشان، پدر و مادر، به جان هم نیفتاده اند و حضور این بی پناه عالم را پاک از یاد نبرده اند.

آنها که وجودشان را چون پیرهن عثمان، بر چوب منت علم نکرده اند ! 

میدانی،؟ آنها چه می دانند در کودکی، تنها از مدرسه به خانه رفتن و حسرتِ دست در دست پدر خندیدن را خوردن، یعنی چه!؟

آنها مثل ما فقط دعوا و ظلم و ستم ندیده اند!

آنها نمی توانند درک کنند وقتی در حال سقوط به دره ی ناآرامی و فشار و ترس هستی، به هر بوته ای چنگ می اندازی تا شاید اندکی از شتاب و سرعت این سقوط آزاد کاسته شود..... .

این بوته، گاه می تواند دوست باشد، اما نه دوستی که شاد و سرخوش است، دوستی است سقوط کرده در ظلمت غم و چنگ انداخته به بوته های دود. 

دودی که امید است تحفه اش اندکی آرامش باشد..... .


#برباد_رفته


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.