به کدامین گناه

اینجا همانجایست که نمی دانی در کجای این مسیری.

همانجا که هرچقدر تقلا میکنی نمی‌توانی خط پایان را ببینی.

همانجا که هیچ نیست جز جاده ای بی انتها.

همانجا که به امید بازگشت، عقب را مینگری، اما باز هم جز جاده ای بی انتها، هیچ نمی بینی !

اینجا نه زمان در کنترل توست، نه تو در کنترل زمان.

اینجا همان ناکجاست.

همانجایست که پلکانت از فرط خستگی، برای لحظه ای بوسه ی یکدیگر التماست میکنند، اما مغزت چون محستبی خشک مذهب، عیش را بر آنان حرام کرده است.

آری، اینجا همانجایست که جبر جغرافیا میخ کوبت کرده است در باتلاقی که هر روز بیش از دیروز تورا در لجن‌زار روزمرگیها فرو میبرد.

لجنزاری که جز تباهی و فنا دیگر هیچ ندارد...... .

اینجا، همان دوزخیست که پروردگار وعده اش را داده بود........ .

اما، نمیدانم، به کدامین گناه !؟



وصال پارسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.