بچه خرخون کلاس

بسم الله الرحمن الرحيم


 


چندين ماه قبل درست وقتي چشم هايي که زيرشون سياه شده بود و پر پف بودند خيره به کتاب هاي کنکور ، آرزو هام ، شادي و زندگي خوبم رو از ازشون التماس مي کردن ، فراموش کردم زندگي چيزي فراتر از انتگرال و مشتق و نواسخ و مغناطيس و تنفس نايي حشراته . کتاب هاي کنکور ، براي من درست شده بودند الهه اي که تا بالا رفته بودند و هر روز من رو به زانوي پرستش در مي آوردن . کنکور شده بود همه ي زندگي من و فشار اطرافيان براي رتبه ي خوب ، چيزي فراتر از زندگي رو از من گرفت ! 


اعلام نتايج براي من يه مرز بود . مرزي که دنياي رنگي رو از سياه و سفيد جدا مي کرد . تا قبل کنکورم برنامه ي اين روز ها رو ريخته بودم . کلاس هاشو ثبت نام کرده بودم و حتي شهريه ها رو تماما پرداخت کرده بودم تا نتونم ازشون فرار کنم . اقدام براي مجوز آتليه ، رانندگي ، فتوشاپ و هرچيزي که تمام مدت تحصيلم براي من يک آرزو بود . شنبه ي بعد کنکور ، رفتم سر کلاس . هدفمند و خوشحال اما خيلي دوام نداشت !درست تا مرداد ... ! روز اعلام نتايج ... ! اون روز  ، شدت فشاري وارده باعث حمله ي عصبي و راهي شدن من به بيمارستان شد . تا چند ماه بعد از اعلام نتايج ، ناراحت بودم . افسرده و غمگين حتي تا خودکشي . نتيجم بد نبود . نسبت به سهميه  هايي که اعمال کرده بودند و سوالاتي که لو رفته بود و نامردي هاي شديد اين سال ها ، عربي نود درصد و زيست و ديني شصت درصد اصلا بد نبود . از متوسط رو به بالاي کنکور نود و هفت هم حتي بالا تر ... ! اما انتظاري که من داشتم نبود ... ! پس تمام قد وايسادم به لجبازي با خودم . انتخاب رشته رو تماما خودم انجام دادم . شايد بزرگترين حماقتي که با اين کارنامه کردم ! روز هام خاکستري و خاکستري مي شد و من به پرتگاهي نزديک مي شدم که تمام هجده سالگيمو ازم گرفته بود و خودم بهش تن دادم ! با پذيرفتن انتظارات غير معقول و بيجاي ديگران .. !


ديگران از زندگي من چيزي نمي دونستن ! از جنگ من ! تن زخميم و روح کبودم که تا مدرسه هر روز صبح مي کشيدمش ... من جنگي بالاتر از رقابت ششصد هزار نفري تجربي داشتم ! 


خيلي طول کشيد تا بفهمم قبول نشدنم تو جايي که مي خواستم يه لطف خيلي بزرگ از سمت خدا بوده . هيچ وقت فکر نمي کردم بخاطرش نماز شکر بخونم و به خدا بگم دمت گرم :) ! 


اما خدا با اين حربه بهم ثابت کرد اينقدري قوي هستم که دوباره بلند شم و زندگي يه چيز خيلي بزرگتري از مزخرفاتيه که اين مدته تو مغزم پرشون کرده بودم . 


حالا دختر خر خون کلاس ، دختر تراز دوازده هزار و هشتصد و پنجاه سنجش آخر ، دختر ادبيات هشتاد درصد ، دختر رتبه سه رقمي کنکور هاي آزمايشي ، دختر معدل اي ، دختر طرح هاي برگزيده و خوارزمي و جشنواره هاي اينور و اونور ، دختر تمام مزخرفات علمي و بچه مثبتي که تا ته پيش دانشگاهيش با ليوان آب خورد و تمام اسباب هاش اتيکت اسم خورده بودن ، نقاشي مي کنه ! عکاسي مي کنه ، ماهي ميکشه ، قرمه سبزي ميپزه ، آرايش مي کنه ، مو شونه ميکنه ، رمان عاشقانه مي خونه و در روز بيشتر از چهارصد گيگ فيلم دانلود مي کنه ، لاک ميزنه ، سريال ميبينه ، دنبال جينگوليجات مغازه ها ذوق مرگ ميشه و از همه مهمتر ، خوشحاله :)


خدايا


شکرت ... 


 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.