حماسه ي اربعين

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


هندزفري را در گوشم فرو مي کنم . رختکن بيمارستان . زيپ اين لباس سراسر سفيد را تا بالا مي کشم . بسم الله ... 


در گوشم مقتل مي خواند و در ذهن قسمش مي دهم ؛ قسم به غريبي اشک هاي کز کرده ي گوشه ي چشم هامان ، اين محرم ... ! 


تابستان است ، گرم ... باران گويي بر تن من باريدن گرفته که اين چنين تمام بدنم ترگونه کرده ، عطش کرده ايم . آب ؟! مگر مي شود در محيط ايزوله ي بيمارستاني و از پس اين لباس ها جرعه اي آب نوشيد ... 


مي خواند به گوشم عطش تشنه لبان کربلايي را ، مي خواند به گوشم صحراي تفتيده ي نينوا را ، به گوشم مي خواند گرما را ، عطش را ، آب را ... 


" زير نور خورشيد، رزمنده که زخمي شه


هر لحظه که ميجنگه، هي تشنه تر ميشه " 


دست تکان مي دهد ، مادر بارداري که ترجيح داد ابتدا پرستار باشد و سپس يک مادر باردار ، برايم با همان لباس هاي سفيد دست تکان مي دهد ؛ 


- ني ني چطوره ؟!


دستي به شکم مي گذارد ، لبخندش از زير همان دو ماسک هم پيداست ، سرفه اي مي کند . برق چشم هايش ، برق انتظارش مي خوانم درست از پشت همان شيلد و چشم هاي خسته ي دو شب خواب نديده ي بي رمق  ... 


گوييا همين ديروز بود ، مي شمارم ... کودکش الان هفت ماهه مي شد اگر ... 


هنوز ميبينمش ، ايستاده و بيمار ها را چک مي کند ... 


نفسش سخت است ، دستش بر شکم ... 


خودت الان کجايي ؟! تو هم مرا ميبيني ؟!


رباب بانو لبخندي مي زند ، شانه ام گرم مي شود ! من هم مي شماردم ، علي اصغرم هفت ماهه مي شد اگر ... 


به خدا گله اش کرده بودم لکن ، آسمان شب کرد ، آسمان پرده ي سياهش را کشيد سراسر زمين تا خدا نبيند با مادري چه مي کنند ... 


غسل نداشت ! حتي پيکرش مادري مي کرد بر همه مان . تا مبتلا نشويم ، تا درد نکشيم ... بي غسل ، مادري ، طفل در آغوش کشيده را دفن کرديم . عميق . خيلي عميق آنقدر عميق که صداي درد هايش ، نفس تنگي هايش به زمين نرسد ... غسل نکرده ، آهک رويش ريختيم ...


مراسم نداشت ، تا تنگي نفس هايش ، نفس هاي ما را تنگ نکند . بميرم بر غريبي پيکر هاي زخم ديده ي در خون غلتيده ، زير خورشيد .. بي غسل ... مگر شهيد هم غسل مي خواهد ؟! تو روي خدا ديده اي ... تطهير نگاهش شده اي ... مي سپارمت به همان هفتاد و دو تن ميان انبوه دشمن ، مي سپارمت به همان غربت ، به همان عزاداري هاي غريبانه ي دختر ها و زن ها ... به همان گريه هاي نشنيده ...


راستي ، اين روز ها از هفتاد و دو تن ما ديگر تني نمانده ... رمقي نيست ميان فوج فوجي که هر روز به تعدادشان افزوده مي شود . 


زير لب فاضل آرامم مي دهد ؛ در اقليت بودن، تنها بودن نيست


"چه بسا گروهي اندک


که بر بسياران غلبه کردند..."


ما در اقليتيم ؟! با اقليت ماسک و گان و دستکش و تجهيزات چه کنيم ؟! 


جان ها نيمه جان شده ، استاد بزرگ عفوني ايران همان روزي که در بيمارستان مسيح دانشوري به صداي رسا گفت هر کس مي خواهد برود ، برود ؛ عذرش از نظر من موجه است . همين حالا برويد . خون دستي چکيد به لباس سفيدش ... خون دستي چکيد و تاريخ دوباره گريست .. متخصص بيهوشي هٌرم نفس هاي بيمار را روي گونه هايش از پشت ماسک حس مي کند ، اينتوبه ... 


جنگ تن به تن ... 


هرکس که ماند ، مي دانست از اين سپاه کسي جان سالم به در نخواهد برد . اما ماند . ماند و جنگيد به احلي من عسلش ... 


بي ادعا پرسنل آزمايشگاه از کنارم مي گذرند ، خدمات بيمارستان نيز هم .. پشت جبهه عجيب ، آتش سنگين است . پايه هاي جنگيدني که چون ستون هاي آسمان خدا قسم خورده است به نامريي بودنشان ، که بي آنکه ببينيد آسمان را بر پا نگه داشته اند ... 


تاريخ نقل مي کند که رفتن عاشورايي دليلش احياي اسلام بود . روز هاي پيش از اين در خاطرم مانده . هر روز سر تيتر اخبار ، خشونت هايي که به کادر درمان مي شد ، چشم هايي که نابينا مي شد ، دست هايي که شکسته مي شد و آنقدر عادي شده بود که کسي از جايش تکان نمي خورد . حقوق هاي عقب افتاده ، شيفت هاي سنگين ، کار و کار و کار و درآمد اندک و درس و درس و درس ... گوييا حماسه اي حسيني برپاست ، احياي هر آنچه از دست رفته است ، حفظ هر آنچه دارد مي رود ...


اربعين نزديک است ، هر سال اين موقع شور پياده تا عشق دويدن ها به جان افتاده بود و امسال ، عشق ، خودش مارا پياده دواند . هر سال ما به طواف مي رفتيم و امسال قبله خودش به طواف آمده است . موکب به موکب مي گذرم ، بيمارستان به بيمارستان ، درمانگاه به درمانگاه ، استيشن به استيشن ، تخت به تخت ، پرونده به پرونده ....


مگر نه آنکه اربعين حرکت يک پارچه اي جهاني است براي يکرنگ بودن و يک دست بودن ؟! حال ما همه يکرنگيم ، يک دستيم ... ماسک هاي به دهان رنگمان ، يکدستي مان ، سختي نفس هاي گرم بازگشته از ماسک به صورت هامان گواهش ... ماسک مي زنيم ، سفيد به حق تمام پيکر هاي بي کفن ِ به گرما جنگيده ي غسل نديده ... از کفن هاتان گذشتيد ، کفن هاتان شد حفاظ ما به بيماري ... حال  هرکه ماسک مي زند ، هر که رعايت مي کند ، حالا در پياده روي اربعين از موکب صاحب الزمانش ، آب مي نوشد ... 


صداي اذان مي آيد ، پرستاري سرم به دست قامت مي بندد ، دو رکعت نماز عشق مي خوانم اقتدا به حسين عليه السلام 


___


ساجده شيرين فرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.