داستان نحوه ی تحویل سال ۹۷ برای ما دو تا

سلام
تولد عید شما مبارک!  و سپاسگزارم از محبت هایتان و پیغام های تبریک و آرزوهای خوب خوبتان. 
یکی از دوستانم که استاد دانشگاه وسترن است دیروز که روز تحویل سال نو بود داستان به قول خودش «دل انگیز» ش را برایم تعریف کرد که که چقدر کار در دانشگاه داشته و با چه وضعیتی توانسته بوده ساعت ۱۱:۵۰ به وقت ما خودش را به خانه برساند در حالیکه ۱۲:۱۵ ظهر به وقت ما لحظه ی تحویل سال ۹۷ بود و چقدر بعدش کار داشته و غذای باقی هفته را پخته و بچه را برده مدرسه و دوباره برگشته دانشگاه از بچه ها امتحان بگیرد و ...

وقتی داستانش را شنیدم گفتم: حالا صبر کن من برایت بگویم ببین «دل انگیز» بودنِ زندگی در لحظه ی تحویل سال یعنی چه! 

به قدری دل انگیز که همه تان ماست هایتان را کیسه کنید و پیش ما لُنگ بیاندازید و به قول گفتنی سکوت اختیار کنید. می خواهم با داستان لحظه ی تحویل سالمان همه ی شما را خلع سلاح کنم به معنای واقعی کلمه! 

به قدری داستانِ به روز رسانی تعمیر ماشین ما به طول انجامید و پر طول و تفصیل شد که دیدم در آن چند سطر آخر مطلب قبلی جا نمی شود و بهتر است این ماجرای «دل انگیز» را در یک پست جداگانه به سمع و نظر دوستان برسانم. 
عارضم خدمت شریف و باسعادتتان که:
همانطور که می دانید ماشین در تعمیرگاه بود تا اینکه بعد از ظهر دوشنبه صاحب تعمیرگاه به من زنگ زد و گفت مشکل را یافتیم. هم سوئیچ ترمز خراب بود که عوضش کردیم هم باتری کلاً خراب است و باید عوضش کنیم. شما قبلاً ۲۲۸  دلار و خرده ای برای سوئیچ ترمز پرداخت کرده اید و اگر بخواهید باتری جدید بیاندازیم قیمتش به همراه مالیاتش می شود ۱۹۰ دلار.  من هم سر کلاس بودم و هنوز کلاسمان شروع نشده بود و امتحان هم داشتیم آن روز و باعجله صحبت کردم و خداحافظی تا اینکه فردایش به مکانیک خبر دهیم که آیا باتری را عوض کنند یا نه.
بعد از کلاس زنگ زدم به عمو امید جهت راهنمایی. ایشان هم گفتند که باتریِ نو نهایتش ۱۴۰ دلار است و یک راهنمایی هایی کردند در جهت اینکه سؤالاتی از مکانیک بپرسیم و بفهمیم آیا صداقت دارد یا همه ی اینها تله ی پول است.
به هر حال، سرتان را درد نیاورم. شد فردا یعنی سه شنبه که ظهر ساعت ۱۲:۱۵ به وقت ما تحویل سال بود، صبح حدود ساعت ۹ زنگ زدم به تعمیرگاه که سؤال و جواب بکنم ببینم قضیه از چه قرار است. دیگر به جزئیات طولانی ماجرا نمی پردازم. پس از کلی حرف زدن و چانه زدن به مکانیک گفتم دیگر باتری را عوض نکنید و من می آیم باتری را با تقویت کننده شارژ کنید ماشین را ببرم. نه صبحانه ای نه چیزی. همسرم هم به دلیل خستگی زیاد در حالت خواب و بیهوشی به سر می برد. رفتم... بعد از کلی معطلی باتری را با تقویت کننده ای که خودش داشت شارژ کرد و ماشین روشن شد و من راهی خانه شدم. ساعت چند است؟ ۱۰:۳۰  من هم هم اصرار وهم  امید دارم که مثل تمام عمرم لحظه ی تحویل سال را در خانه باشم خب!  به عمو امید که قرار بود در جریانشان بگذارم زنگ زدم و گفتم ماشین را گرفتم اما می خواهیم بیاوریم شما هم چکش کنید. گفتند: پس ماشین را خاموش نکن که مبادا دوباره روشن نشود! همین الآن بیایید پیش من چون من می خواهم ۱۱ بروم خانه برای تحویل سال. یعنی نیم ساعت دیگر. راه ما تا آنجا هم تقریباً در خوش بینانه ترین حالتش می شد نیم ساعت. بنده ی خدا قرار شد یک ماشین هم به عنوان امانت به ما بدهند که فعلاً‌ بی ماشین نمانیم تا ماشین خودمان تعمیر شود. 
جانم برایتان بگوید حدود ۱۰:۳۷ صبح با همان ماشین روشن ، بنده پشت فرمان، راه افتادیم به سمت عمو امید.
خب، ماشین دنده اتوماتیک سیستمش بدین شکل است که وقتی پایت را از روی گاز برمی داری و ترمز می کنی ماشین متوقف می شود و وقتی پایت را از روی ترمز برداری حتی بدون فشار دادن پدال گاز، ماشین به آرامی راه می افتد. اندکی که رفتیم در قسمتی که خیابان سربالایی بود من احساس کردم هر چه گاز می دهم ماشین به هِن هِن می افتد و سرعت به جای بالا رفتن دارد پایین می آید!  سریع رفتم سمت راست جاده که توقف کنم کمی درست شد و همین طوری ادامه دادیم. اما مشکلی که بود این بود که وقتی وسط خیابان پایم را از روی گاز برمی داشتم به جای اینکه فقط سرعتم کمتر شود ماشین یکهو می ایستاد آن هم نه معمولی، که ما را هم به سمت شیشه ی جلو سوق می داد / هدایت می کرد / یک چیزی کمتر از پرت کردن. یعنی آن مسیری را که رفته بودیم اصلاً‌ من پدال ترمز را فشار ندادم چون با برداشتن پا از روی پدال گاز، ماشین متوقف می شد و می خواستم دوباره حرکت کنم با فشار زیاد راه می افتاد. دیگر دیدیم نمی شود همسرم زنگ زد به عمو امید گفت اینطوری شده است ایشان هم توصیه کرد به سرعت بزنید کنار یک جا توقف کنید دیگر حرکت نکنید ببینید از تایرها دود بلند نشده است؟ نزدیک مرکز شهر بودیم که یک پارکینگ پیدا کردیم رفتیم داخل. حالا هوا هم خیلی سرد بود باد تندی هم می وزید و بخاطر باد شیشه های ماشین هم بالا بود یعنی ما از بیرون به کل بی خبر بودیم. تا همسرم در را باز کرد و پیاده شد خدایا! یک دودی از این ماشین بلند می شد که آن سرش ناپیدا!  
از ترس سریع ماشین را خاموش کردم که سرِ سالی آتش نگیریم یک وقت دور از جانمان و دور از جانتان! 
باز دوباره مجبور شدیم زنگ بزنیم به باشگاه اتومبیل داران بانک TD که وصفش در مطلب قبلی رفت و تقاضای جرثقیل کنیم برای بردن ماشین به پیش عمو امید. همانجا همسرم زنگ زد به مکانیک نزدیک خانه و گفت اینطوری شده است و مسؤولیت این کار با شماست! آمدید ابرویش را درست کنید زدید چشمش را هم که کور کردید که! 
هوا سرد، باد شدید! سال نو دارد تحویل می شود  جرثقیل آدرس را پیدا نکرده است! دوباره زنگ زدند که کجایید. از ماشین پیاده شدیم که حتی اگر جرثقیل ما را ندید ما او را ببینیم... و بالاخره جرثقیل آمد. نزدیک ده دقیقه یک ربع طول کشید که ماشین را سفت و سخت ببندد که بین راه زنجیرها و اتصالات باز نشود. من دیگر نتوانستم هوای سرد را تحمل کنم رفتم سوار ماشین یعنی جرثقیل شدم. همین یک مورد ماشین را در طول عمرم سوار نشده بودم که آن هم شکر خدا در لحظات پایانی سال ۹۶ نصیب شد حسرت به دل از دنیا نمی روم دیگر.  
رفتیم سوار شدیم من هم همه اش حواسم به ساعت است، دیدم شد ۱۱:۵۰ دقیقه. یعنی آن ۱۱:۵۰ دقیقه ای که دوستم رسیده بود به خانه شان و تازه گله داشت از روز تحویل سال نو اش، بنده و همسرم تازه سوار بر جرثقیل عظیم الجثه ای پیش به سوی تعمیرگاه بودیم  ماجرای کداممان دل انگیزتر است؟ 
عکس پایین سوار بر جرثقیل پیش به سوی عمو امید...

ماشین بینوای ما را از آینه مشاهده کنید که با چه حال خرابی ای داریم می بریمش دکتر

بالاخره رسیدیم به مقصد و البته شده بود ۱۲ یا بعد از ۱۲ و عمو امید هم رفته بود.
آقای جرثقیل در حال جدا کردن ماشین هستند.

از کارمند عمو امید ماشین امانتی را هم تحویل گرفتیم و ساعت شد ۱۲:۱۴ دقیقه. سعی کردیم از طریق موبایل یک شبکه ی زنده پیدا کنیم اما درست و حسابی کار نکردند. من شروع کردم به خواندن دعای لحظه ی تحویل سال در ماشین امانتی  
یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الأبصار یا مُحَوّل الحَولِ ... نه آن نبود  یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الأبصار  یا  یا مُدَبّرَ الَیلِ وَ النَّهار ... هنوز به آخر دعا نرسیده بودم و در کش و قوس درست خواندن دعا از فرط خستگی، سرما، ناراحتیِ نبودن در خانه هنگام تحویل سال و گرسنگی (شکم گرسنه هم که دین و ایمان ندارد که تازه می خواهید دعا یادش بیاید؟ چه حرف ها! ) که ساعت شد ۱۲:۱۶   که دیگر سال چند ثانیه قبل ترش تحویل شده بود برای ما بدون بوق و کرنا و ساز و دهل دم تحویل سال و دعای مقلب القلوب درست و حسابی و سفره ی هفت سین و ...  همانجا به هم تبریک گفتیم و راهی خانه شدیم... 
حتی سفره ی هفت سین را هم گذاشته بودم قبل از تحویل سال بچینم که دیگر نشد و آمدیم خانه و همچنان داستان ماشین و تعمیرگاه ادامه دارد... *


* خب این هم شکر دارد که ما یک ماشینی داریم که تعمیرگاه هم برود. این هم یک نگاه خوشبینانه است دیگر. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.