داستان یوسف ع درقرآن

داستان یوسف ع درقرآن

الگوی کلی داستان حضرت یوسف ع درقرآن با توجه به دیدگاههای مختلف:

الف) داستان یوسف پیامبرع درقرآن:

1.یوسف درعدم

1. 1.قبل ازخلقت

1. 2.زمان بارگیری کلمه ی یوسف

1. 3. زمان آشکارشدن کلمه یوسف

2.کودکی یوسف

1.2.یوسف درچاه

2.2.یوسف درخانه ی عزیز مصر

3.جوانی یوسف

1.3.یوسف پیامبر

سوره یوسف

ونیز:ویوسف وموسی وهارون وکذلک نجزی المحسنین وزکریاویحیی وعیسی والیاس کل من الصالحین . سوره انعام آیه 84

2.3.یوسف درخانه ی عزیزمصروعشق زلیخا

3.3.یوسف وزلیخاوزنان مصر

4.3.یوسف وزندان

5.3.یوسف وتعبیرخواب پادشاه مصر

6.3.یوسف عزیزمصر

7.3.یوسف وآمدن برادرانش پیش او ونشناختن او

8.3.بیناشدن چشمهای یعقوب

9.3.آمدن پدرومادروخانواده یوسف به مصر

4.رحلت یوسف

ولقدجاء کم یوسف من قبل بالبینات فمازلتم فی شک مماجاء کم به حتی اذاهلک قلتم لن یبعث الله من بعده رسولاکذلک یضل الله من هومسرف مرتاب . سوره غافرآیه 34

وبه یقین یوسف پیش ازاین دلایل آشکاربرای شماآوردوازآنچه برای شمادرتردیدبودیدتاوقتی که ازدنیارفت گفتیدخدابعدازاوهرگزفرستاده ای رابرنخواهدانیخت این گونه خداهرکه راافراط گرشکاک است بی راه می گذارد

ب).داستان زوج کلمه برتر

1. ازخلقت آدم تاقیامت صغری

2. ازخلقت آدم تاقیامت کبری

3.ازخلقت آدم تاکلمه آخر

4.ازقیامت تاآخرت

5.آخرت

شرح داستان یوسف ع 

1. کودکی یوسف

1. 1.یوسف درچاه

1. 2.یوسف درخانه ی عزیز مصر

یوسف به پدرش گفت خواب دیده است که یازده ستاره وخورشیدوماه برایش سجده می کنندپدرش به او می گویدخوابت رابرای برادرانت حکایت نکن زیرابرای تو نیرنگی می اندیشند خداتراانتخاب می کندوتاویل سخنان را به تو یادمی دهدونعمت خودرابرتووخانواده ی یعقوب تمام می کندهمانطورکه ازقبل بر دوپدرت ابراهیم واسحاق تمام کردبرادران یوسف پیش خودمی گفتندیوسف وبرادرش نزدپدرمان ازمادوست داشتنی تراست درحالی که ماگروهی نیرومندهستیم قطعا پدرما درگمراهی آشکاری است یوسف رابکشیدیابه سرزمینی بیندازیدتاتوجه پدرتان معطوف شماگرددوبعدازاومردمی شایسته باشیدفردی ازایشان گفت اورانکشیددرچاه پنهان کنیدتابرخی ازمسافران اورابرگیرندبنابراین پیش پدرخودرفته گفتندای پدرچراتوماراامین یوسف نمی دانیدرحالی که ماخیرخواه اوهستیم فردااورابامابفرست تابگرددوبازی کندومابخوبی  نگهبان اوهستیم پدریوسف گفت دوری ازیوسف مراسخت اندوهگین می کندمی ترسم ازاوغافل شویدوگرگ اورابخوردگفتنداگرگرگ اورابخورددرحالی که ماگروهی نیرومندهستیم درآن صورت ماقطعابی مقدارخواهیم بودپس وقتی برادران یوسف اورابردندباهم اتفاق کردندتااینکه یوسف رادرنهانخانه چاه پنهان کنندخدابه یوسف وحی کردآنان را ازعاقبت کاری که کردندمطلع خواهی کرددرحالی که باورنمی کنندشامگاهان برادران یوسف درحالی که می گریستندپیش پدرآمدندآنان پیراهن یوسف رابه خون آغشته کرده گفتندای پدرمارفتیم مسابقه بدهیم ویوسف راپیش کالای خودنهادیم آنگاه گرگ اوراخوردهرچقدرماراست بگوییم توباورنمی کنی یعقوب گفت بلکه نفس شماامری رابرای شماآراست پس صبرمی کنم صبری زیباوخدابرآنچه توصیف می کنیدیاری کننده است کاروانی آمدآب آورخودرافرستادنددلوخودرادرچاه انداخت گفت:مژده این یک پسراست اوراچون کالایی پنهان داشتندوبعداورابه بهای اندک فروختنددرحالی که به این معامله رغبتی نداشتندعزیزمصراین پسرراخریدبرای همسرش وبه او گفت اوراگرامی دارشایدبه حال ماسودی داشته باشدیااورابه فرزندی قبول کنیم

ادامه دارد... 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.