درددل های کاغذی

از گذشته تا حال، کماکان ادبیات‌ رو‌ دوست داشته ام

از خوندن شعرها و متون انگلیسی و فارسی و فرانسوی و...احساس خوبی بهم دست میداده

همه میگفتن تو باید ادبیات بخونی چون توش خیلی استعداد داری

از بچگی گاهی شعرهای کودکانه می سرودم,کتاب زیاد میخوندم و هنوز هم به نوشتن و شعر گفتن علاقه مندم.هنوز هم گاهی شعر میگم و سعی میکنم خنکای روحم رو در قالب کلمات به دیگران نشون بدم...

یک بار یادمه یکی تو همین وبلاگ برام کامنت گذاشته بود که پاکی و صداقت روحت توی نوشته هات معلومه(یک چیزی شبیه همین گفته بود،عین جمله اش رو یادم نیست) وارد وبلاگ همون فرد شدم، آدم معقولی بنظر میرسید که تملق گویی رو ازش بدور میدیدم و حس کردم شاید نظر واقعیش رو گفته.‌..

با همه ی استعدادم در ادبیات، کلیشه هارو خط زدم و تصمیم گرفتم مهندس باشم..‌‌.

کمتر کسی متوجه میشه ریاضی و فیزیک هم بی شباهت به ادبیات نیستند و همونقدر میتونند فاخر باشند،اما کسی شاید قدرشون رو ندونسته‌...

کلا از اون دسته آدم هایی هستم که خلوتم رو بیشتر از جمع دوست دارم، چون تفاوت های روحیم و طبع لطیفم، بین من و جامعه فرسنگ ها اختلاف انداخته...

جامعه پر از آدم های وحشی، منفی باف، زمخت و سطحی نگره که دیدنشون حالم رو بد میکنه

این قضیه و تفاوتم با دیگران، باعث شد که اعتمادبنفسم خیلی خیلی کم شه. همش سعی میکردم شکل بقیه باشم‌.همواره بیشترین انرژیم صرف این شد که شبیه آدم های معمولی باشم‌‌ و غیر معمولی بودن چالش همیشگی من بوده و هست و همین غیرمعمولی بودن من رو با معضلات زیادی مواجه کرده.‌..

منظورم از غیر معمولی بودن ومتفاوت بودن، بهتر بودن نیست،اصلا و ابدا همچین منظوری ندارم

فقط با دیگران فرق دارم، همین‌...

یادمه چند سال پیش یک مدرسه ای ثبتنام کردم که فقط دو هفته رفتم اونجا.‌بعد به مامان بابام گفتم نمیتونم اینجا ادامه بدم و برگشتم همون مدرسه ای که قبلا بودم

چند سال بعدش مامان و بابام،خواهرم رو بردند همون مدرسه ثبت نام کنند‌‌. بابامم گفته بود من قبلا دوهفته اونجا بودم و بهشون توضیح داده من کی هستم. مدیرشون وقتی یادش من رو یادش اومده، گفته : اِ اون بچه ی متفاوت...

هرچند این اتفاق باعث شده بود خانوادم تا مدتی بخندن، اما برای خودم تلخ بود. انگار نهیب خوردم و حس کردم تمام تلاش هام برای معمولی بودن، نقش بر آب شده...

یک بار هم تو همین وبلاگ، یکی برام کامنت گذاشته بود: تو واقعا دختری؟ پس چرا وبلاگت یه جوریه...

تلاش برای معمولی و طبیعی بودن، یکی از چالش برانگیز ترین مسائل زندگیمه، گاهی موفق بودم شبیه دیگران باشم و اغلب ناموفق..‌.

همین مشکلات باعث شد بیشتر اوقاتم رو در انزوا و دوری از دیگران سپری کنم...

همه سعی میکنن متفاوت باشن ولی من سعی میکنم عادی باشم‌.‌..

خودم رو با همه ی تفاوت هام دوست دارم و خداروشکر میکنم که من رو خلق کرد، هرچند متفاوت

خیلی اوقات سعی میکردم به خودم روحیه بدم و بگم: کاغذی، حتما تو هم توانایی هایی داری که کمتر کسی داره، امیدوار باش و تلاش کن

اگر شما یک آدم عادی و طبیعی هستید، قدر خودتون رو خیلی بدونید. خیلی ها تلاش میکنن مثل شما باشند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.