ديوانگي ..








 


رنگ و بوي عيش دارد ماتم ديوانگي


در شگفتم از هواي عالم ديوانگي


نيک سنجيديم در روز ازل فرقي نبود


شادي فرزانگي را با غم ديوانگي


مي شکوفد غنچه ي خورشيداز شاخ جنون


موطن طوباست باغ خرّم ديوانگي


ازدم عيسي اگرجان يافت جسمي ني شگفت


زنده شد دلهاي بي جان از دم ديوانگي


از طبيب عشق پرسيدند راه چاره گفت


التيام زخم دل را مرهم ديوانگي


طالبان گوهر مقصود سودا مي کنند


قلزم فرزانگي را با نم ديوانگي


با چراغ پرفروغ عقل ره گم مي کنند


عاقلان پخته در پيچ و خم ديوانگي


مي نشيند هر پگاه از دولت بخت بلند


 بر گل انديشه ي ما شبنم ديوانگي.





 


 









دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.