شب، ناقوس

امشب آسمان رنگ دیگری دارد. رنگش مانند آن شبهاییس که نگهبان بودم. نگهبانی در دل شب. در بیابان. من بودم و تفنگ و تنهایی. من بودم و تفنگ و تنهایی و افکارم، که میرفتند تا دوردست ها. افکاری که اینبار بی پروا تر از همیشه بودند.و افسار گسیخته تر!

 نمیدانم چه چیز اینقدر گستاخشان کرده بود. شاید آسمان زیبای شب بود، شاید دامان پر ستاره شب بود که افسار افکارم را از چنگم ربوده بود. هرچه بود زیبا بود.

 مانند شبی بود که میخواستم تکلیف یک بلاتکلیفی شش ساله را روشن کنم.

 آن شب هم آسمان رنگ دیگری داشت، آن شبی که خیلی چیزها شروع شد. نمیدانم شروع شد یا تمام شد!

 فکر کنم آغازی بود بر یک پایان. آری چنین بود. آغازی بود بر تلاشی نافرجام. تلاشی که خودم هم میدانستم نا فرجانم است، اما نمیدانم چرا ادامه دار بود !

شاید چون آنجا بود که قلب افسار امور را در دستگرفته بود.

چقدر سخت بود. چقدر درد آور بود. چقدر تلخ بود.....اما زیبا بود. زیبا و دلنشین.

دلنشین مانند نسکافه ی تلخی که هر روز می نوشم. نمیدانم چون نسکافه ی تلخ مینوشم دلنشین بود، یا چون آن شب تلخ دلنسین بود، نسکافه ی تلخ مینوشم!

بگذریم، بگذریم از آن تلخ و شیرین ها، هرچند شیرینی نبوده و نیست، تلخ بوده و هست.

تلخ دلنِشین و دلنَشین ! میبینی؟ تفاوت فقط یک خط است که زیر ن باشد یا بالای ن! مانند نقطه ای که مراحم را مزاحم می کند.

بعضی روزها تیک تیک ساعت مرا یاد ناقوس کلیسا می اندازد. همان ناقوسی که هنگام مرگ تیرانداز دوئل نواخته می شود..... .


وصال پارسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.