طغیان و آگاهی!

طغیان و آگاهی!


"یک روز "وینستون" متوجه جمعیتی شد که  با سر و صدای زیادی در وسط چهارراه تجمع کرده بودند.

با خودش گفت: شروع شد! شروع شد! انقلاب شروع شد ، مردم  بالاخره طغیان کردند. 

نزدیک شد، دو زن چاق بر سر یک قابلمه با هم درگیر شده بودند و هریک سعی داشت آن را از دست دیگری درآورد و موهای یکی از آن ها به‌شدت پریشان شده بود. یک لحظه هر دو قابلمه را کشیدند و دسته قابلمه کنده شد. 

وینستون با تنفر آن ها را تماشا می کرد. با این حال صدایی

که در آن لحظه از حنجره چندصد زن برخاسته بود به طور عجیبی قدرتمند به نظر می رسید!

چرا آن ها نمی‌توانستند همین فریاد را برای موضوعی واقعا مهم سر دهند؟

آن ها تا به آگاهی نرسند، طغیان نخواهند کرد، و تا طغیان نکنند به آگاهی نخواهند رسید!


جورج_اورول


https://t.me/rezamolavi_103

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.