عقاب وار

بر روی بلندترین تخته سنگ ایستاد و دستانش را همچون پرنده ای در آسمان باز کرد و به منظره ی پایین و اطرافش نگریست.

پس از چهار روز کوه نوردیِ سخت، بالاخره به بالای قله ی بزرگ رسیده بود. چهار روز پیمایش از دشوارترین مسیرهای ممکن.

شاید اگر حالش خوب بود و ذهنش در دنیایی دیگر سیر نمی‌کرد، مسیر های کم خطر را جایگزین مینمود، یا لااقل مسیری را می‌رفت که احتمال مردن در آن کمتر از ۸۰ درصد باشد!، اما روزی که به کوه زده بود، با آن حال و هوا، فقط میخواست راه برود و با کوه و سرنوشت و حتی خودش بجنگد، تا شاید این ذهن مغشوش کمی آرام بگیرد.

از صخره ها و پرتگاه هایی گذشته بود که در حالت عادی حتی به آنها فکر هم نمی کرد!

شاید اگر از تصمیمش منصرف میشد و زنده برمیگشت، برای دوستانش تعریف میکرد چه مسیری را گذرانده است.

دوستانش؟

کدام دوستان؟

فکر دوست که از ذهنش گذشت، دستهایش را جمع کرد و به افق خیره شد.

نگاه میکرد، اما آنقدر غرق در افکارش بود که آخرین تغلاهای خورشید و غروب را نمی‌دید.

انسان های زیادی به نام دوست در اطرافش بودند، اما وقتی متلمسانه در میانشان بدنبال کسی گشت که شاید خاطراتش را برایش تعریف کند، سخت متاثر شد.

اصلا اینها دوست هستند؟ یا افراد عادی و روزمره؟

با خود اندیشید، اصلا دوست کیست؟ مگر نه اینکه دوست یعنی کسی که همانقدر که برایت مهم است، برایش مهم باشی؟

مگر نه اینکه دوست کسی است که تو را و علایقت را بشناسد و دوست بدارد؟

و هزاران فکر و خیال و تناقض دیگر نیز به ذهنش هجوم آوردند.

اگر اینها معانی دوست هستند، پس او دوستی نداشت.

با خود اندیشید، حال که نه دوستی دارد، نه عشقی، نه امیدی و هدفی، برگشت برای چه!؟

برگشت برای ادامه ی همان روزمرگی ها؟ و خستگی ها؟ و دیدن ها؟ و حسرت خوردن ها؟ و چشیدن طعم فراغ؟

نه، دلیلی برای بازگشت وجود نداشت !

همزمان که دستان لطیف و شورانگیز باد، صورتش را عاشقانه نوازش میداد، چشمانش را بست ، بالهایش را باز کرد، و همچون عقابی خسته و سالخرده، خود را به آغوش آسمان و باد سپرد........ .


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.