قاصـــــــد آزادي …

اي خفتـــــه در سکوت شبانگاهي


بيدار در سکوت شبانگاهم


همـــراه گريـــه هــاي ملالـــت بار


همراز درد و همسفـر آهم


***


اي شاهکار بکر خداوندي


اين جا دلـــــم به يـــاد تو مي لرزد


در وا نکردم از غم تنهايي


خوابم هـــزار حلقــــه چو بر در زد


***


بازآ دوباره تا که بهاران را


باز آوري به شهــــر و ديــــــار من


تنها تويي تو قاصد آزادي


تنها تويي نــــويــــد بهــــــار من


***


اينجا کسي نه فکر غزلخواني


اينجا کسي نـــه بر سر دلداريست


اينجا به گــوش عاشق آزادي


تکـــرار حـــرف بنـــد و گرفتاريست


***


عــزم سفـــر دوبــــاره نخواهم کرد


شايد بيايي اي به سفر رفته


آنک بيـــا که کاســــه ي صبـــر من


اي يار همپياله به سر رفته


***


شعرم حکايت غم و اندوه ست


غمنامــــه اي بــه وسعـــت تنهايي


تکتاز شهر قـول و غزل گردم


گويند اگر دوبـــــاره تـــــو مي آيي.


(*ســــروده اي از دهــــــــه ي 60 )



پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.