مادر تمام شاعرانه ها

بسم الله الرحمن الرحيم


 


هفتاد و هشت ، هفتاد و نه ، هشتاد ، هشتاد و يک ، مي شمردم ، مي شمردم يک به يک ، هشتاد و دو ، هشتاد و سه ، هشتاد و چهار ، مي شمردم سال هايي را که خوب بخاطرشان داشتم تا نود و هفت را زير و رو کردم تا بيابم سال هايي را که ثانيه اي از جلوي چشمان اشکبارم محو نشدند . بيشترشان به دلتنگي مانده بودند ، به درد مانده بودند ، به يک آرزوي نا رسيده ، به مرگ مانده بودند لکن باز کردم دفتر هر سال را ، به تورقي به کوتاهي سيصد و شصت و پنج روز ، ورق مي زدم تا نگاه کنم روز هايي را که کسي ، جايي ، گوشه کناري مرا در خاطرش نگاه داشته بود و دلم را گرم کرده بود به همان يک ياد کوچک ، به همان شيريني طعم ملس خاطره ... ! براي مرور روزهاي گذشته بايد ذهن ياري دهد لکن من ، من دلم ياري نمي داد ، من چشمان خيسم ناله مي کردند ، من جان بي جاني بي رمق داشتم ، آمدم دستش بگيرم ، بلندش کنم ، دلش گرم کنم ، سيصد و شصت و پنج روز را خلاصه اش کردم ، به يک روز ، سهم من يک روز بود از کل سيصد و شصت و پنج روز سال ، يک روز که آن هم سهم من نبود ، روز دختر ... !


جان بي جانم به زمين افتاده بود ، دستي که بنا بود بلندش کند به دلخوشي يک روز که متعلق به اوست حالا زمينش زده بود ، حالا تمام برنامه اش براي اميد دوباره شده بود يک شکست عظيم و يک تکذيب بزرگ که روز دختر ؟! روز دختر هم داريم ؟! به زمين داغي نشستم که پاهاي برهنه ي تمام جان ناتمامم به آن سوخته بود ، تاول زده بود لکن يک اجبار به بالاي سرش به بزرگي زندگي مانده بود تا روز همين خاک تمام تنش را بکشد به سمت زنده ماندن ، يک اجبار بزرگ که هرچه سعي بود که اختيارش کند ، نشد ... جبر ، جبر بود حتي اگر تو ميهمان ناخوانده به نام مرگ را به دعوت مي خواندي ، طلبش مي کردي و براي رسيدنش تلاش صادقانه ات را نذر مي کردي .... ! دست هايش را گرفتم ، لطافت دخترانه اي درش پرپر مي زد ، دستهايش سرد بود ، به سرماي يک نگاه که گرما ازش طلب مي شد ، دستهايش سرد بود ، سرد اما گرد ... جوري گرم مي نمود که گويي تا بحال طعم سردي نچشيده ! تا بحال سرما نديده و هرچه از سر گذرانده ، گرماي شکوفه هاي بهاري و ميوه هاي تابستاني بوده ، نه گرمايي که بسوزاند ها ، نه ! گرمايي شيرين که گويي تمام زندگيش به يک شادي عميق طي شده ... دست هايش عجيب عمق درد را به جان گوشت و پوست و استخوان خريده بودند و آبروداري مي کردند با سيلي هاي گرم گونه ي گل انداخته شان ! دستش گرفتم ، اشک از کهکشان چهره اش ريودم و زير بازويش را گرفتم تا بلندش کنم ... !


روز هاي دختر تو ، مردانه تر از مرد هايي بود که لااقل يک روز در تقويم به مردانه بيداري شش صبحشان تقدير مي شدند و حالا تو ، سرباز زخم خورده اي بودي که مردانگي را چيزي جز يک بيداري صبح تعبير مي کردي ... ! تو مردانه ايستاده بودي ، با همان موي بلند خاک خورده ي آشفته در باد ، درست زماني که دستي را به شانه طلب مي کردند و تمام هستي شان بسته به يک نوازش به کوتاهي يک بافتن و يک گل که در ميانشان به يادگار بگذارند ، بود . تو محکم از پشت بسته بوديشان تا دخترانگي هاي فراموش شده ات ، در مقابل باد تن رها نکنند و درست بيايند جلوي چشمانت ، تو موهايت را به پشت سر محکم زنجير کرده بودي درست زماني که بايد به آغوش پدرانه اي ، بافته مي شدند ... دامن پليسه ي صورتي ات ، همان لباس رزم بود . 


تو دختر بودي اما مردانه ! تو صورتي بودي اما خاکي ، تو زيبا بودي اما کبود ، تو ايستاده بودي اما زخم خورده و خوني ، تو لبخند مي زدي اما با درد و هيچ کس ، هيچ کس ،  هيچ گاه نفهميد که چه بار عظيمي به دوش توست . درست به عظمت خدايي که صبوريت را فتبارک مي گفت ، درست به عظمت خنده هاي روزانه و گريه هاي شبانه ! اما جان تو ، ذات تو همان دختر شيرين زبان نازک صدايي بود که موي عروسک شانه مي کرد و دست هايي مو هاي خودش را ميهمان شکوفه هاي بهاري مي کردند و پاهاي برهنه اش تن سرد و دل نواز چمن هاي ترگونه کرده را لمس مي کردند و بوي خاک ، عطر زنانه ي تمام تنت بود . تو دختر بودي و هر قدر محکم ، جان نازکت آرام صدايت مي کرد و نوازشي طلب مي کرد ... ! دستي نبود که آرام جانت شود ،‌لکن ... 


و دلتنگي درد بزرگي بود ، به بزرگي يک انقلاب ، ايستادم ، چادر به سر کردم ، گام هايم را محکم تر از هميشه بر زمين مي گذاشتم و اندکي بعد ، من مانده بودم و دو جعبه کيک و شش فشفشه ي رنگارنگ و يک مدرسه ي دخترانه در مقابلم ؛ جشن روز دختر ... !


راست مي گويند هرچه در کودکي براي تو انجام نشود ، هرچه در کودکي ات ظلم شود ، هرچه در کودکي در دلت بماند و هرچه را خوشت بيايد درست همان ها را براي شيرين جان کودکت طلب خواهي کرد و جان خواهي داد براي زندگي اش که بشود درست نقطه اي بالاتر از زندگي تو ... 


و حالا من ؛ مادري شده بودم به دختراني ، به وسعت يک شهر .... ! 


 


ــــ


+‌جشن امروز ، حس شيرين خنده هاشون ، حتي اگه نشناسمشون ... !


+‌#س_شيرين_فرد 


+ دبيرستان دخترانه ي طاهره ، به تاريخ بيست و پنجم تيرماه يکهزار و سيصد و نود و هفت 


+‌عکس هاي امروز توي کانالم موجود هست . 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.