مترسک و بلبل

آن شب هم بلبل بعد از عشق بازی مخفیانه اش با قناری، آمده بود به مزرعه و در لانه ی در ون قلب مترسک، نشسته بود و برای او، خاطره تعریف میکرد.

بلبل آنشب همه مست بود و از همه چیز میگفت. اول داستان های تکراریش با قناری را دوباره تعریف کرد، چطور با قناری آشنا شده و چطور او را عاشق کرده است. از قرارهای مخفیانیشان میگفت، از صحبت های عاشقانیشان، از پریدن ها و رقصیدن هایشان و خلاصه از همه چیز. البته مترسک بارها رقصیدن او با قناری را در آسمان دیده بود. ناسلامتی مترسک قد بلند بود و به همه جا اشراف داشت.

داستان های تکراری بلبل تمام شد و به قرار آنشب رسید. آن شب برای او شبی بیاد ماندنی بود. شبی وصف ناپذیر و رویایی، آخر آن شب برای اولین بار قناری را بوسیده بود و با او عشق بازی کرده بود.

بلبل یک بند و مو به مو برای مترسک تعریف میکرد. از آغوش عاشقانیشان گفت، از بازی با تاج نرم و طلایی قناری، از نوازش صورت نرم و لطیفش گفت، و از طعم لبان کوچک و شیرینش، و طعم بی مانند بوسه ی آن شب را چنان ریز به ریز و با احساس تعریف کرد، که قطره ی اشکی از گوشه چشمان دکمه ای مترسک جاری شد.

بلبل فکر میکرد مترسک فقط مترسک است. آخر او مطمئن بود مترسکها فقط یک لباس هستند که درونشان با کاه پر شده، و نمی توانند به کسی صدمه بزند. اما اشتباه میکرد.

مترسک ها همه میتوانند پرندگان را بکشند، اما او نمی‌دانست چون مترسک آن مزرعه کمی متفاوت بود. بلبل در لانه ی درون قلبش بود و مترسک هم آن لانه را دوست می داشت، و هرکس را که در آن لانه باشد.

هیچکس جز مترسک دلیلش را نمی دانست، هیچکس نمی دانست مترسک آن لانه را سالها پیش برای قناری ساخته. آنجا مال قناری بود، حتی قناری چند روزی را در آنجا مانده بود. قبل از آشنایی با بلبل. زیرا بعد از آشنایی با بلبل، او را آنجا گذاشت و خود به لانه ی بلبل در بالای درخت سرو انتهای مزرعه رفته بود، زیرا همیشه دوست داشت آنجا زندگی کند.

به آنجا رفت بی آنکه بداند دلیل زنده ماندنش در آن مزرعه ی پر از شاهین، شب زنده داری های مترسک بوده است.

مترسک آن شب ها را خوب یادش است. آن شب ها که قناری تنها و غمگین بود، همان شب ها که تا صبح به درد دل هوای قناری با باد گوش مبکرد، و مانند امشب چشمانش را می بست و فقط گوش میداد و جلوی بغضش را می‌گرفت که مبادا قناری از عشقش بویی ببرد، اما امشب دیگر نتوانست.

دیگر نتوانست جلوی بغضش را بگیرد. دیگر نتوانست بشنود و دم بر نیاورد. بلبل امشب قناری را در آغوش گرفته بود، صورتش نرمش را با پرهای سیاهش نوازش داده بود و طعم بوسه ای عاشقانه را از نوک های سرخ و کوچک او چشیده بود. گیسوان طلایش را باز کرده بود و با او عشق بازی ها کرده بود.... .

#وصال_پارسی #داستانک #مترسک

@weblagia

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.