يک قاتل درست در درون تو

بسم الله الرحمن الرحيم


 


دخترک چهارده ساله اي که بايد بازيگوشي مي کرد ، صورتي مي پوشيد و دلش براي خرگوش ها ضعف مي رفت ، حالا خسته و غمگين گوشه اي تاريک را خيره به ناخن هاي جويده شده اش نشسته بود . دخترک ، تنها چيزي که مي خواست هيچ چيز و تنها کسي که مي خواست هيچ کس بود . گوييا تنهايي ، همان قصر روياهايش بود . دخترک ، کوچک بود . دخترک ، مثل تمام ما انسان ها ناقص بود ! فکر مي کرد علم تمام عالم را دارد و با منطق آنکه روح آدمي نياز به مراقبت دارد و دارو به جسم مي رسد ، از درمان سر باز مي زد . دخترک فکر مي کرد دارو درماني درست شبيه اين است که گرسنه باشي و براي رفع گرسنگي ، رانندگي کني ... !


کمي گذشت ! دخترک بزرگ شد و رسيد به سوم دبيرستان ، رشته ي تجربي . فصل دوم زيست شناسي ؛ حالا دخترک مي داند که احساسات ما ماهيت فيزيکي دارند . سلول هاي عصبي به نام نورون هستند که احساساتمان را در خودشان جاي دادند و در مغز ، منطقه ي مخصوص به خود را دارند . نورون هاي ما درست مثل جان هاي بي جاني هستند که احساسات ما جانشان مي دهد . ما نورون هاي ترس داريم ، نورون هايي که حافظه دارند ! چرا بار دوم دست به اتو نمي زنيم ؟! نورون هايي که جان دارند و مي فهمند . اين احساسات ما ، مثل هر موجود زنده ي ديگري نياز هايي دارند ؛ غذا ، پوشاک ، رشد ... هر نيازي که فکرش را بکنيد . پوشاکش را نوروگليا برايش ميلين مي بافد تند تند و حالا ما داريم دو موجود زنده را عذاب مي دهيم . نوروني که احساس ما را دارد و نوروگليايي که نگهداري اش مي کند . دارو درماني در روان پزشکي درست شبيه اين است که هر انساني يک سري مواد مغذي و معدني احتياج دارد تا در طول روز به آن دسترسي داشته باشد و از آن ها استفاده کند . ويتامين ها ، پروتين ها ، تمام گروه هايي که دريغ کردن هر کدامشان از بدن و زياده روي و افراط در آن ها نيز  سبب بروز بيماري مي شود . افسردگي ، اضطراب ، وسواس و ... همگي موادي هستند که نورون هاي ما به آن ها احتياج داشتند به آن ها نرسيده است ! دارو درماني لزوما به معني آرامبخش هاي پي در پي و يا به معني ديوانه بودن نيست ! فقط داريم احساسمان را تغذيه مي کنيم . غذايي را به او مي دهيم که بدنش احتياج دارد . 


ما از اينکه گرسنه مي شويم ، تشنه مي شويم ، احساس شرم مي کنيم ؟! احساس سرما و گرما چطور ؟! حالا نورون ما مواد مغذي ندارد ! غذا ندارد و از سوتغذيه دارد ميميرد ! گرسنه است !  دماي بدنش پايين است ، نزديک است بميرد . مي شود يک پدر ، دختر گرسنه ي نحيفش را بنشاند مقابلش ، دخترک از شدت ضعف هي غش کند و هي ضعف رود اما پدر فرياد بزند ، بخاطر آينده ي خودت (!) به تو غذا نمي دهم . حرف مردم چه  !!!؟!!! مي خواهند بگويند به دخترش غذا داده ؟!!!! ننگ از اين بالاتر ؟!!!!  اگر بناست مردي که به خواستگاري مي آيد ، صرفا بخاطر اينکه قاتل بوديد و يک نورون و نوروگلياي بدبخت را کشتيد بيايد ، بهتر آن است که نيايد !


بعضي از ما ، مثل جهارده سالگي من علاوه بر کودک درون يک آپشن اضافه تري را در خودمان رشد مي دهيم به نام شکنجه گر درون ... احساسمان را سرد و گرم مي کند ، غذايش را نمي دهد ، وقتي مريض مي شود ، پرستاريش نمي کند ، درمانش نمي کند و تهش هم راست راست بالا سرش مي ايستد و مي گويد احساس مال تو نيست ! غافل از آنکه اين احساس ، تمام وجود اوست . 


نگذاريم شکنجه گر درونمان قاتل شود . 


تمام ! 


 


_____


از نظر علمي خيلي تخصصي نيست . من روان شناس يا روان پزشک يا عصب شناس نيستم . يک دختر هجده ساله اي هستم که در حد اطلاعات دبيرستان خودم ، با زبان ساده حرفي را زدم که مدت هاست در دل دختر هاي هم سنم مانده . دختر هايي که کنکور زمينشان زد و حالا خانواده هاشان به بهانه ي آينده ! قريب به يک قتلند . 


عزيز ترين جان هاي اطرافم ، نمي خواهم قاتل شوند . نمي خواهم باقي زندگيشان را بشوند سردخانه ي جنازه هايي که از گرسنگي تلف شدند . دوست ندارم در چشم هاي دوستانم ، جسد ببينم . بي روحي ببينم . سردي ببينم ... ! 


خب ؛ اصولا هر مطلبي که براي اين مجله نوشتيمو بعدا اينور و اونور ديديم و خيلي اسامي زيرش ديديم ! متن هايي که نوشته ميشن بچه هاي منن ! خود خود بچه هام ! بذارين به مادرشون شناخته بشن نه به کسي که اونا رو از مادرشون دزديده :) دزدي ، فقط دست توي جيب کردن نيست ... ! 


#س_شيرين_فرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.