(۱) جزیره

به نام حق

جزیره

نمیدانم دریاست یا بیابان، جنگل است یا دشت، کوه است یا بیشه زار! هرچه هست جز تنهایی و سراب نیست. جز دست و پای بیهوده و دویدن های بی هدف هیچ ندارد. دور تا دور دریاست، آب است، ریگزار است، درختان سر به فلک کشیده است، همه چیز هست و هیچ نیست...... .
دور تا دور در این جزیره ی تنهایی آب و آب. تا بی کران آب است. فقط من، خشکی و خدا هستیم. هرروز کارم تکرار مکررات است. با یاد شهر و انسانهایش، با یاد بیرون ، بیرون از این زندان دریایی. بیرون از این بیکران آبی. هر روز مثل دیروز، فقط اب و خورشید. فقط طلوع و غروب. بی رهگذر، بی امداد ! اصلا چه شد که به این جزیره گرفتار شدم؟ چه شد آن همه هیاهو، آن همه نشاط، آن همه خنده ها و گریه ها، آن همه دوست کجایند؟ انگار کسی مرا یادش نیست، چه زود از یاد می روند انسان ها، چه زود جایگزین می شوند، خاطرات ! آیا رهگذرانی به امداد خواهند آمد ؟







دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.