(۲) پایان ….. . …… آغاز


فردا چنین نخواهد بود، فردا را نمیگذارم مثل دیروز و دیروز هایش طی شود. خورشید، طلوعت را دوست دارم و عاشق غروبت هستم. شب، تو را با تمام ستارگان و ماهت می پرستم، اما فردا دیگر تکرار بس است. فرداست که به دریا خواهم زد. خوش گفت سهراب، قایقی خواهم ساخت، رخت بر می بندم از این جزیره و دریا و تنهایی و آب و همه تکرارهایش.

...... آغاز

تصمیم برای تغییر همیشه سخت است. برای فراموش کردن، برای از نو شدن، برای تغییر کردن، برای دور ریختن آنچه نتوانستم بدست بیاورم و آنچه توانستم ! ارمغان تنهایی، شکستن است، و از نو شکفتن ! تنبیه تنهایی هم همین است، شکستن، و نشکفتن ! 
قایق گرچه ساختنش سخت است، اما لازم. لازم است از این جزیره بگریزیم، از این تکرار بپرهیزیم. بس است هرچه با هر طلوع چشم به بی کران دریا دوختیم تا شاید رهگذری از پی امداد بیاید یا معجزه ای دستگیرمان شود.
قایقی ساختم، هرچند کوچک، هرچند نحیف، اما بس است، تنها مرا از این جزیره دور کند کافی است.


قسمت بعد: .......مسیر...... ! امید !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.