(۳) …….مسیر…… ! امید !


نمیدانم به کدامین سو، اما امید دارم، نمیدانم چرا، اما همین که از جزیره دور شدم خودش پیروزیست. به کدامین سو؟ به گرمای خورشید؟ به سرمای شمال؟ سمت آن ستاره ی پر نور ؟ یا به سمت پرواز پرندگان ؟ نمی دانم! هر مسیر یک عمر است، یک داستان است، یک زندگیست ! 
راه در نظر بسیار طولانی است ! نمیدانم در این راه چه کنم ؟ به گذشته بیاندیشم؟ گذشته همیشه مرا اندوهگین می کند...... نمیدانم مرور کنم خاطراتم را یا نه ؟ بگذار اینبار هم با مرور خاطرات قطره اشکی از جشمانم جاری شود. می اندیشم به شبی که آسمانی را با دیده ی دل نگریستم! ، به مترسکی که آن روز تکه ای از قلبم در سینه اش نهادم ؟ یاد آن نجوایم با پروردگار بخیر،! هنوز هم احوال روزگار را نفهمیدم، نمی دانم خوب شد یا نه ؟ هنوز در جیبم سنگین می کند، آن آیینه که یا دم داد خود شکن، آیینه شکستن خطاست ! یاد آن وکیل شیطان هم بخیر، آن روز درسها به من داد..... . هنوز نمی دانم به کجا خواهم رفت؟ باید از قاصدک جویا شوم، شاید او بداند. هرچند، نمی دانم آیا باز او را خواهم دید یا نه؟    نمی دانم، این گذشته را دور بیاندازم؟ گذشته را؟ دوستانم را؟ خاطراتم را؟ دنیایم را؟  نمی دانم، فقط این قدر می دانم که وقت برای فکر کردن بسیار است..... .

! امید !

روزها باز تکراری شدند، خیلی وقت است از جزیره دور شدم اما باز غرق در تکرار شده ام، هنوز همان دریا، اما بی طلوع و بی غروب و بی ستاره و ماه!همان حس تلخ انتظار را دارم، اما اینبار نه برای رهگذر و معجزه، این بار برای خشکی ! 
نمی دانم آیا کارم درست بود؟ آیا خروج از آن جزیره درست بود؟ آنجا همه چیز بود، غذا، آب، استراحت، صبحانه را با طلوع میخوردم و شام را با غروب، هم صحبت ستاره ها بودم و غمخوار ماه، هرچند زندانی ! اینجا هنوز زندانیم، اما دیگر نه طلوع را می بینم، نه هم سفره ی غروب هستم و نه هم صحبت ستاره ها. نمیدانم. صدایی در درونم می گوید بپر، بپر و غرق شو در سکوت، بپر در آب و اینقدر بی هوده پارو نزن. غرق شو در بی کران، تا به آرامش برسی. تلاشت بیهوده است. به دریا بپیوند، به سکوت، به آرامش و به بیکران.... . نمی دانم، فقط میدانم پارو خواهم زد، تا آخرین حد توان.



قسمت بعد: پایان/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.