(۴) پایان/



دیگر توانی ندارم، چشمانم دیگر دوردستها را نمی بیند، گوشهایم فقط سکوت است و سوت ممتد. نمی دانم من پارو را نگه داشته ام یا پارو مرا! نفس بریده بریده می آید. چقدر نشستن سخت است، ای کاش می توانستم بخوابم، دراز بکشم کف قایق و راحت به خواب بروم. به سرزمین رویا، به آن آرمان شهر. رمقی برای پارو زدن نمانده است. دیگر چشمانم فقط سیاهی است و بس. گوشم فقط سکوت است و بس. هیچوقت از خوابیدن در قایق اینقدر لذت نبرده بودم. پلک هایم را می بندم تا چند دقیقه ای استراحت کنم، تنفسم انگار آخرین باریکه هاست. دیگر بوی دریا را احساس نمی کنم، دیگر نور خورشید را نمی بینم و دیگر صدای امواج و باد در گوشم زوزه نمی کشد، سکوت و تاریکی محض.......تمام.


قسمت بعد: نور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.