(۵) نور


چشمانم  بسته است اما نور را احساس می کنم، دیگر بوی دریا نمی آید، دیگر صدای امواج نمی آید. اصلا دیگر خستگی در من نیست. سرشار از امید و انرژی هستم. میخواهم پلک هایم را باز کنم اما می ترسم این رویای شیرین تمام شود. نمی دانم، بگذار این بار هم ریسک کنم و ببینم کجایم! 

دیگر قایق نیست، دریا نیست! فقط نور می بینم. اینجا زمین و آسمان یکیست. تا چشم کار می کند نور است و بس. انگار دیگر غمی ندارم، آن دلهره ها کجایند!؟ خاطرات را مرور می کنم. دیگر خاطرات مرا اندوهگین نمی کنند. تنها لبخند است که بر لبانم نقش می بندد. اینجا مقصد است ؟ نمیدانم !
صدایی مرا می خواند، صدایی دلنشین، از دوردست ها. از آنجایی که انگار منشا نور است. اینبار دلهره ی سفر ندارم. پاهایم خودشان راهی شدند ! 


میروم آنجا که هیچ چیز جز نور نیستــــــــــــ........ .




پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.